سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
منوی اصلی
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
درباره

نوای دل وبلاگ لبهای زخمی
مطالب پیشین
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
ابر برچسب ها

باز هم هیاهوی زمان و انشقاقی ژرف در پستوی آن افکار به گل نشسته در قامت رنگ باخته ترین عبور...!

و باز هم شائبه ی شکستن های طولانی در تکاپوی سراشیبی های بعد از باران ...!

انگار نه انگار که تا لحظاتی پیش ، این آفتاب بود که چشم در چشم روزنه های آن جنگل انبوه دوخته بود و بی پروا خودنمایی می کرد ...!

و انگار نه انگار که آسمان همه ی آن سکوت رادر هم پیچیده بود برای به تاراج بردن تنها لکه ابری به سیاهی قلبی شکسته ...!

در این کوران سرمای خیال و در این آشفته بازار دلتنگی ها مگر می شود آسمان پر تکبر را تنها رها کرد و دل خوش به تکه ابری سیاه به نظاره ی لبهای خشکیده ی گلخندهای بی ریشه نشست...؟!

و در این سخت ترین لحظات به تصویر کشیدن یک جرعه از طلوع ، مگر می شود در سراشیبی های بعد از باران ، قامت راست کرد و شکستن های پیاپی را در کنار آن افکار به گل نشسته دفن کرد...؟!

بی شک آفتاب هم خسته است ...!

و بی شک شاخه های بی رمق طلوع هم نایی برای بر هم زدن قاعده بازی آن خودنمایی بی پروا را نخواهند داشت ...!

می توان صدای گامهای رمز آلود آن ستاره را در یک قدمی شاخه های زخمی طلوع به وضوح درک کرد ، که نه آشیانه ای می یابند و نه آه می کشند ...!

و می توان قد کشید تا کور سوی غروبی در پس آن طلوع به گل نشسته که نه سودای دل آزردن دارد و نه شیدایی وصال در سر ...!

و شب همچنان بی تابی می کند ....




هر چه خواستم اوج شعف درونی و وجودی ام را در سالروز تولد زیبایی هایت درقالب واژه ها و کلمات بیاروم ، چیزی جز سکوت و آرامش پرسه در خیال نازنینت ، نیافتم و در تامل آرامش و شعف داشتنت ساعتها به آسمانهای مرور خاطرات و  در پهنای شادی خیالم پرگشودم ...
و خواستم متنی بنویسم در زادروز پای به عالم خاکی گذاردنت  و نیافتم تمرکزی که بتوانم برایت بنویسم و مدام مرور کردم نوشته ی سال قبلم را که برایم شیرین بود و دلنشین ، و حجم احساس درونم را قشنگ به تصویر می کشید و بازم هم مرورش می کنم و دوباره برایت با اندکی ویرایش همان را می نویسم ، از اعماق وجودم که دوستت دارم هایم اینبار از سر ذوقی زاید الوصف است و با طعم غربتی دیرین ...

 

از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،
شتاب تپیدن قلبم ، رو به فزونی یافت...
امروز ثانیه های عمرم نیز، نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق ، خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم  ... 
دستانم تشنه دستان تو، شانه هایم تکیه گاه خستگی هایت...
به پاکی چشمانت قسم تا ابد با تو می مانم... بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم... چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت...
در روز زیبای میلادت تمام وجودم را که قلبی ست کوچک در قالب قابی از نگاه تقدیم چشمان زیبایت می کنم...
و با بوسه ای عاشقانه تولدت را تبریک می گویم...
ای مهربانم ، آغاز بودنت مبارک...
ای بهترین ... دنیام کوچک و ساده بود و با آمدنت وسعتش بخشیدی و سالهاست دنیای من شدی...
پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی...
تمام دقایق مانده از عمرم به همراه زیبا ترین بوسه های عاشقانه هدیه ای برای روز تولد تو ست  ...
تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدن توست ...

و بارها ، گفته ام ، برایم از همه فرشته های آسمانی و بهشتی  نیز برتر و والاتری...

هنوز هم همان ساحل آرام وجودم هستی که موج غمهای بی امانم ، سر بر شانه های سکوی نگاه مهربانت می ساید...

و هنوز هم شیرین تر از بوسه های آن مادر خوبی که ، لبهای زخمی ام را هر لحظه نوازش می دهی ...

به دنبال کوچکترین فرصت بودم تا بزرگترین تبریک را نثار قلب مهربانت کنم ...
تمام وجودم را در قلبم...
قلبم را در چشمانم...
چشمانم را در زبانم خلاصه می کنم...
و با زبان قاصرم ، شکفتن گل زیبای وجودت را تبریک می گویم...
روز میلاد تو، روز صدور شناسنامه عشق من  است...
عشق من...
به خاطر همه آرامشی که از بودن در کنار تو دارم ، خدا را شکر می گویم ...
به پاس تمام خوبیهایت، بهترینها را برایت آرزو می کنم...
وجود تو هدیه گرانبهایی بود که خداوند من را لایق آن دانست...
و هدیه من به تو ، قلب عاشقی است که فقط برای تو می تپد...
عاشقانه و صادقانه دوستت دارم...
تمام دارایی من قلبی است که در سینه دارم و برای تو می تپد ...آن را هم که سالهاست به تو  تقدیم  کرده ام ...

عکس تولدت مبارک , عکس تبریک تولد , عکس تولد متحرک , دانلود عکس تبریک تولد

 

حالا اینجا کلیک کن...

و اینجا...

 




قرار دلم این نبود که گامهای خسته ی وجودم را تنها در کنار جاری آفتاب راهی کنی !

دلتنگی روی دلتنگی و حسرت به روی حسرت !
و چشمان نازنینی که تا انتهای جاده ی دلتنگی ، قرارم را خواهد برد!

و آن قرار دلتنگی که سایه های گرم و آفتابی اش ، سینه ام را آرام می کند!

دستهایی تنها ، شرح قصه ی دلتنگی خود را بر بالهای بی رمق آن کبوترهایی مشق می کنند که تار و مار آسمان غم گرفته خواهند شد!

 

 




دنیا دنیای وارونه ای است

قدم می نهی برای رفتن به سمتش ، قدمهایت را سست می کنند و نا استوار!

نگاه می کنی به قامت جاده ای که تو رابه او می رساند ، با تیری نگاهت را می شکافند و تاب دیدن از چشمانت می گیرند!

در خیالت تا کویش فرش قرمز برای خود پهن می کنی ، غریبانه آن فرش از نای رفته را به هم می پیچند و مسیر رویاییت را که خاک گرفته ، خاشاک می ریزند!

و هر چه صدایش می زنی ، هیاهوهایشان نمی گذارد ، صدایت به گوشش برسد!

اینجا زمین است و قاعده خاص خودش را دارد !

اینجا دست دراز کنی برای گرفتن حاجتت ، دستی برای وضو ساختن برایت نمی ماند !

اینجا نگاه به سمت آسمان کنی برای عرض تمنا ، چشمی برای گریستن برایت نمی ماند !




آسمان هم گاهی گلایه می کند ، آخر گاهی وقتها ، تاب این حجم از دلتنگی را ندارد!

وقتی دیواره های قفس ، فقط برای نگاهی نا امید ، معنا پیدا می کند ، وقتی آن سوی دشتی بارانی  حجمی از غرور و تضادها خودنمایی می کند! آهی به وسعت یک دنیا حسرت رنگ می بازد ! خسته می شود ! کم می آورد ! بی تاب می شود  و آسمان را نگاه می کند ! نگاهی ممتد و معنی دار!

و آسمان خسته می شود ! از حجم دلتنگی آن چشمانی نامید!

و آن هق هق سرد ناله های بی تابی  و آن شرحه شرحه ضجه های خاموش ...و آن جاری اشکهای حسرت و دلتنگی ، آسمان را نشانه می رود ! که سکوت باید بشکند یا نشکند ! آتش این دلتنگی که در جانی افتاده باید زبانه برکشد یا برنکشد ! که فریاد بی تابی آن دل مجروح باید به آسمان برسد یا نرسد!

مگر این اشک بی تابی امان می دهد! که غروب هم آغوش همدردی بگشاید ! که ستاره ای لالایی بخواند ! که شب پره ای کتابی بی برگ از قصه گشاید و زمزمه کند ، و از سر گیرد قصه ی دلتنگی را...

گوشه ای از این دیوار دلتنگی ، بس سنگی و خاک گرفته ، بس بلند و زجر آور ، بس تار عنکبوتی از جنس یاس و نومیدی بر گوشه ی آن ، بس غبار غصه ای مبهم بر قامت آن ... جای ماندن نیست که نیست! که بنشیند؟ یا بیاساید؟ یا کمر راست کند زیر آن بارسنگین ...!

دیگر حجم طاقت هم تمام شده! هیچ دستی یارای بازگرداندنش نیست ! غروب هم نغمه هایش سودی نخواهد بخشید !

خیال می کنی ، کدام ستاره حاضر است از سر شب تا پاگشای طلوع زمزمه ی جدایی سردهد! و کدام شب پره تاب می آورد که ورق های کتاب قصه ی دلتنگی آن موج های بی امان را دانه به دانه در لابلای انگشت حیرت مرور کند!؟

صدا صدای پای امید نیست ! که امید سالهاست از این دشت رخت بربسته که شاید رد پایش هم دیگر در لابلای آن حجم سیاه غبار گم شده باشد!

کبک ها سر از برف بیرون آورده اند ! جغدها بال به بال هم داده می خواهند پروازی آغاز کنند تا آن سوی دشت های دلتنگی ! و مترسکها سرما خورده اند در این سرمای حسرت و غم بار !

 

چشمها رمقی برای  باز بودن ندارند و لبها لرزان تر از همیشه ، چشم انتظار قطره ای اشک !!!




اولین قدمهای رو به بالای آن شاپرک خسته از سفر را می توان مرور کرد ، به سادگی آفتاب رو به افول یک عصر زمستانی!

پله های سنگی آن مسیر پر از حجم ابهام و سنگدلی را ! که می شود مشق دلتنگی برای آینده هایی نه چندان دور بلکه دورتر!

شاخه هایی از قرمز ترین نگاه که در تلاطم آفتاب بی رمق آسمانی بی معرفت ، تن می ساید و پشت پرده سیاهی آن شبهای خسته از آه ! قامتشان آنچنان بر زمین می خورد که جیرجیرکانی چشم بسته هم غصه دار می شوند !

هنوز هم پژمرده اند ! آن قرمزترین نگاهها!...

جرعه را باید یکباره سرمی کشد ، آن شاپرک بال شکسته! ولی نه در آغوش سنگفرش پله های آن مسیر پر از حجم ابهام و سنگدلی! که زیر آن سایه بان خشتی که از دور دست حجم شاخساران خمیده از عطش دلتنگی هم نمایان بود!

و اولین قدم رو به بالا هنوز هم آن شاپرک خسته ی بی تاب را مدهوش نمی کند! که نمی تواند در انبوه غصه ها سری از سرها در آورد!

و اینجا می نشیند ! بر روی سنگفرش ترین پله های ابهام ! به سنگینی دلتنگی ها و اولین نغمه ی آرامش را می سراید !

وقتی آفتاب هم سر به شانه ی سایه های زاویه دار می نهد ! وقتی غروب با همه ی دلخوشی هایش ، سر به شانه ی گوشه ی ویرانه ی آن پله های سنگ فرش می نهد و وقتی اولین لبخند آغوش می گشاید بر تمامی آن حجم ابهام ها و سنگدلیها...!

ستاره حالا خودی نشان می دهد ! گوشه ی لبهایش ، لبخندی است به بلندای یک غروب بدون مهتاب! و شاید هلال مهتاب هم سر از آن سوی آسمان بی غرور در آورده ، شاید هم محو نگاهی قرمز و مغرور بی مهابا می تازد !

و آن ستاره ی خندان ، ولی حیران و مبهوت ، دستانش را دراز کرد ، انگار یاری می خواهد در آن خشک ترین کویر ...!!!

که جاری است از همان فصل سرد اشکهای بی دریغ ستاره ای خندان ! که دل خوشی اش شانه های آن سایه های زاویه دار بود بر روی پلکان دلتنگی!

حتی باران هم هیچ وقت همراهی نکرد ! که لبهای خشکیده ی آن شاپرک دلتنگ را نمی بخشد! که زیر بارش تند و ناجوانمردانه اش ، بالهایش را بشکند ! که بر روی جریان تند سیلابش ، قدمهایش را بلرزاند ! که گل آلود کند بال پروازش را ! که لگدمال کند همه ی داشته هایش در آن سوی غروب دلتنگی را!

و اکنون ، فصل سرد گریه است ...
فصل باریدن ...

 

فصل افتادن از شاخه ها...




اینجا کویر غرق آتش است ...
اینجا همه ی دل خوشی ها سر به مهر مانده اند و حیران ، و بی قرار دانه های تسبیح چشم انتظاری را می اندازند...

اینجا شب هم سوزان است ، نه آفتابش ، داغی لحظه هایش!

اینجا طلوع هم شاید نای خودی نشان دادن نداشته باشد...

سکوت شب ، بی قرار می تازد ، تا آن سوی جاده ی غرور و کرانه ی آن دشت بزم رنگهای ابهام و تشویش را شاید به خروشی از امواج سحرگاهی می ساید ...!

جیرجیرکهای بال شکسته را چه به عشوه های دردگونه در قامت زلال مهتاب!!!

که نسیمی بوزد تا بشکند ، شاخسار از پنجره بیرون مانده ی گلدان شمعدانی بی رمق!

سایه ها همچنان در  ناله سر خواهند داد...




وقتی سایه ی نارونی دل خسته می افتد بر آن گوشه ی دیواری شکسته ، باید عینکی زد بر چشمی بسته ! با عینکی بدون دسته ! با رنگی به تیرگی قهوه ای که روی قاب آن نشسته!

و باید جور دیگر دید ، انگار که نشسته ای به زیر یک درخت بید! و مرور می کنی در ذهن مشوش و آشفته ات که در آن یک نسیم از بی مبالاتی هم خزید!

اگر جور دیگر ببینی ! اگر دودوتا چارتا کنی و  همه ی علت و معلول ها را در کنار هم بچینی ! اگر از آفتاب بگذری و زیر سایه ی درخت نارونی دل خسته بشینی ! اگر آیینه ی شکسته ای را برعکس در دستانت بگیری ! و اگر بر روی همه ی رابطه های این دنیا آب پاکی بریزی !

می فهمی که می شود جور دیگر هم دید...!!! نه به یقین خواهی رسید !!! یقینی از جنس آهن !!!

آن وقت است  که می توانی عاشقانه های دنیا را جور دیگری معنا کنی ؟

راستی می دانستی که معشوقه ی یکی از دانشمندان دنیا از همسرش ( آن دانشمند ) دلخور بود !

اصلا می دانی که  همسر نیوتن از هر چه درخت سیب  و خود سیب بود ، متنفر بود!

همسر نیوتن ، در دفتر خاطراتش با خطی درشت، نوشته بود :

نیوتن هیچ وقت جاذبه را درست نفهمید !

  اشک های من هم به زمین می افتد...

بارها و بارها هم افتاد ،حتی جلوی چشمهای اسحق!

اما اسحق فقط افتادن سیب را دید...!!!

اما اسحق سیب را ترجیح داد... !!!

لعنت به سیب ، که عطر و بوی و رنگ ناز سرخش ، جاذبه ی کاذب خود را بر جاذبه واقعی اشکهای چشم همسر نیوتن غالب کرد...

آیا تا به حال با زاویه معکوس به دنیا نگاه کرده ایم ؟

زاویه ی معکوس هم برای خودش عالمی دارد!

ما زمینیان همیشه از ابلیس متنفریم که چرا غرورش نگذاشت بر آدم سجده کند!

غرور !

تکبر !

راستی عامل این غرور و تکبر شیطان چه بود؟

و  نعوذ بالله که شاید یکی از عوامل این غرور ، حسادتی بود ژرف  ، در وجود ابلیس...

خدا نعمت را بر آدم تمام کرد ...
بهشت ، برترین مکان عالم ، شد جایگاهش

همه نعمت های بهشتی،  شد خور و خوابش

و حوا ، شد همدم و معشوقه اش

معشوقه ای تمام عیار ، زیبا و دوست داشتنی  و ...

و باز هم نعوذ بالله ... و هیچکس نفهمید شاید شیطان عاشق حوا بود که به آدم سجده نکرد...

و شاید عشق و عاشقی با این زاویه های معکوس بهتر معنی شود... اگر واقعیت داشته باشد!!!

چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید ...

البته نه دیگه اینقده اینجوریا...

 

 




لحظه به لحظه ، قامت می آراید ، در برابر حجم آن دلتنگی بی مروت که دست بر حلقوم نایی خسته ، تحملش را می سنجد به آسانی لب تر کردنی!

کوچه اما باریک تر از آن است که سایه ای از کنار دیواری کوتاه تر از رنگ نگاهی سرد ، بدون زاویه باز ، لرزش آغاز کند در برابر بادهای پاییزی !

و شعله هایی از همان درونی آتشین که ناله ها هیزم دیر هنگامش می شوند و خاکستر ش زمزمه های تلخ حسرتی بر باد رفته !

و تنها یک کبوتری شکسته بال بر آن دیوار کوتاه تر از زمان و در گوشه ای که دست آن سایه زاویه دار هم به او نخواهد رسید ،  تاب می خورد از شاخه ای آویزان که خود هیزمی می شود برای آن آتش مثلا درونی که کبوتر ، صبحی درخشان تر از شنبه های تعطیل! انگشتش را لابلای آتش های زیر خاکستر آن زمزمه های تلخ فرو می برد که شاید ، حبه ای آتش بیابد در حجم بی مروت آن بادهای حسرت آفرین!

و چشمانی که قهوه ای تر از چوبهای یک صندلی کهنه ی رنگ و رو رفته ، دارد اینجا خود نمایی می کند ، در مقابل آیینه ای که شکستگی هاش را با دودی ترین شعله ها ترمیم می کند!

چشمانی که زاویه های آن سایه های بلند تر از دیوار کوتاه را لحظه ای رها نمی کند !

آن طرف تر ، کمی تا شکستگی روی دیوار ، درست در مقابل چشمانی که قهوه ای بودنش لطفی ندارد ! شایه شبیه پله های که بوی ترقی از آن بلند نمی شود ، ساقه های خشکیده زمزمه ای خسته ، به خاک می غلطد!

در آغوش آن شاپرکی که سایه ی زاویه دار عابران را به دور از چشمان قهوه ای آن کبوتر بی هواس مرور کرده ، برگهای سوخته که نه ، برگهای خشکیده از نوازش بادهای پاییزی ، دیگر جایی برای ماندن ندارند و آن شاپرک زیر لبهایش ، و شاید در گلوگاه وسعت آرزوهایش ، زمزمه ای شیرین می پروراند !

زمزمه ای به وسعت پله پله تا ملاقات با خدا...!!!

و تازه مرور می کند ، قهوه ای ترین تصویر خودش را در گردی دور مردمک چشمان آن کبوتر بر دیوار کوتاه نشسته !

و گل بوته ای از جنس غریبی ، که سایه اش نه زاویه ای دارد و نه قهوه ای بودن چشمانش برق از نگاه کسی می دزدد و نه زبانی برای زمزمه برای مانده است ! تنها به انتظار غروب نشسته که شاید ، تازیانه های دوست داشتنی آفتاب را فراموش کند!

هنوز غروب لب باز نکرده ، زمزمه تاریکی به گوش می رسد !

 

و اینجا ، زمزمه ها  هستند که سایه ها را زیر قدمهای پر هیاهوی خود خاموش می کنند...




زاویه ای دیگر ، انسانی که خود اهل پندار نیک نیست ، همیشه پندار دیگران را از دید نیک نبودن می بیند !

انسانی که خود اهل گفتار نیک نیست ، همچنین و انسانی که اهل کردار نیک نیست ، کردار دیگران را همیشه بد می بیند!

خوشبینی هم چیز خوبی نیست !

باید واقع بین بود!

کسی که خود اهل دروغ و درویی و ریاست ، قطعا هر  پندار و گفتار و کردار دیگری را ، ابتدا در قالب دروغ و دورویی و ریا می بیند ، مگر اینکه به هزار دلیل و برهان قاطع و روشن و شفاف توجیهش کنی!

البته قبل از آن هر نکته ای را اماره ای می پندارد بر یقینش...!!!

و چه زیبا آن ضرب المثل قدیمی که می گوید ، کافر همه را به کیش خود پندارد!!!

گاهی وقتها آدم می ماند به عظمت ادعاها!!! که در ورای آن حجم ادعاها جز زاویه دید منفی هیچ نیست!

راست می گویند : اثبات اینکه ماست سفید است برای کسی که ماست را با زاویه دید سیاه بودن می بیند ، بسیار سخت تر از خلقت ماست است از سنگ!!!

و خوبی دنیا به این است که همه چیز دارد !

در آن سوی دنیا ، انسانهایی با دین و آیینی متفاوت اما راستین و واقع نگر ! بی هیچ غل و غشی آغوش به روی راستیها و واقعیتها گشوده اند و سر اطاعت از خواسته های دل هر رهگذری می نهند!!!

و در این سوی دنیا ، هزاران بار هم سفیدی ماست را اثبات هم بکنی ، باز کسی هست که با زاویه ای منفی ، ماست را که هیچ ، سیاه می بیند ، به هزار اماره ماست سفید را قطعه ای زغال می خواند!!!

و چه زیبا می گوید دوستی  با چشمانی نابینا که زاویه دید منفی به انسانهای دیگر است که پندار نیک ، گفتار نیک و کردار نیک را از انسان دور می کند!

و بدتر از آن این است که ، انسانی غرق در ادعاهای گفتار و پندار و کردار نیک ، اسیر زاویه ی منفی در دیدن دیگران باشد که آنگاه ، پندار و گفتار و کردارش ، بویی از نیک بودن نبرده است و خود در هیاهوی ادعاهایش اسیر است تا ابد...

ادعا نمایی








[ مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ ]

[ Designed By Ashoora.ir ]